مِه
«همانا شما از آن يهودي سرگردان چيزي نميدانيد»
نقل است در ناحيت تهران، محافلي بود بس خوش و نزه با جوانكهايي از هر قسم، شاعراي سيبيل با حال و داستاننويسها خفن مفن در كل اهل حال. گاه به مزاح، گاه به جد و تفريق قدي قدي در ميگرفت همي از بام تا شام قد قد قد، گاه همه سر در جيب مراقبت فرو برده كه بيا و ببين بلا. در اين ميانه هم مردماني خجسته دل و همچين گفتني چيز نخوان و فارغالبال نه، گرفتار. همينطور بود زندگي سوار بر خر مرادي ميرفت و بر ميگشت در كوي و كوچهاي بنبست اين سالها. باري مردمان شهر در تاكسي و بي ارتي از چيزهايي حرف ميزدند، كه بر هرچه دخل داشت مگر به داستان و شعر اين نقلها. ناگهان برقي جهيد و همينجور محض خنده پرسيد؛ سبب را پرسيد پاسخها شنيد. گويند عامهپسند است، گويند نخبهگرا است، گويند محافظهكار است، گويند آوانگارد است باري از هر دري علت گرفتار نبودن مردم به ادبيات گريزشان را شرح كردندي همي گرد هم جمع شده چرخيده دستار بر سر كشيده خنديده بس بارها بهم هر كدام جدا جدا هه ها هه ها هه ها القصه جمعهايي لابد از مردم داد و هوار كرده در شهرمانحنفيه. بر مردمان خجسته دل، فارغالبال نه بل گرفتار، باران ملامت گرفتند كه از چه روي نشستهايد علافها بخوانيد بخوانيد چو خوانيد خوانيد مهم نيست به جهنم ! جمعي ديگر به تبختر در آمد كه كوفت و زرنبوق از اين قسم بخوانيد كه بر نخبهگي شما بيفزايد. صدايي ديگر در آمد كه اي شيخ چه گويي اينها كه بس مهملات است همان پسند عام است دخلي به نخبگي ندارد ديگراني در آمده گفتند آوانگارد، آوانگارد حمايتت ميكنيم. باري مردمان سوار بر خر مراد همينجور محض خنده ميرفتند هر سپيده و بوق سگ بر ميگشتند از محل كار به منزل! گوشي نبود خواسته باشد بدهكار اين حرفها و محافل سر خوش بق بقو بستسلر شديم بست سلر شديم بق بقو هه ها هه ها ! بست سلر شديم بق بقو. دعواها بود از هر قسم كه مصداق سر لحاف ملا خطابش كنند وُللا ! بودند جماعتي دلواپس جهان كه ببيند ما هم هستم از اين دست حرفها دوره افتاده با مشتهاي گره كرده ما ميخوايم جهاني شيم يالا ما ميخواهيم جهاني شيم يالا. از هر برزني صداي دعوايي ميآمد به شكلهايي كه بيا و ببين والا تا بدان پايه كه اصلا از صرافت لحاف مندرس ملا افتاده بودند مشتهاي گره كرده بود كه ميآمد و ميرفت همينجور محض خنده والا ! باري در اين ناحيت هماره حرفها بود بر سر زبان نقل حكايتها كردهاند از شاعراي سيبيل با حال ناناز به تعبير قدما جوجه شعراي رومانتيك كه از بام تا شام با تك سطر درخشان «آغوش آغوش آغوش» در شعار بودند؛ از آن سوي ديگر داستاننويسها خفن در كل اهل حال كه مزاجشان به همين حال اينها و اين چيزها بستسلر شدن اينها خوش است خلاص! باشد نقل روايتي ديگر كنيم در ديگر مجال از اين جماعت سر در جيب مراقبت فرو برده و گاه هم به قد قد چيزها سر هم كرده ! آمين
برچسبها: طنزنوشتها, بق بقو بستسلر شديم, ما ميخواهيم جهاني شيم يالا
» رفتن به درهي پلنگها يا چگونه سرنخ داستاني كشف كنيم؟!
» جناب دري اخوي يك هفتهاي مجوز گرفتن رضا اميرخاني مصداق تبعيض نيست؟!
» مقولهاي به نام جمعآوري كتاب در نمايشگاه و ماجراي ضوابط !
» در گفتوگو با محمد رحيم اخوت دربارهي شاهرخ مسكوب
» روزي براي خندهي بي وقفه و بيبهانه !
» طرح بحث خودويرانگري نويسندهي ايراني !
» گزارشي از نمايشگاه كتاب تهران در مجلهي آسمان
» محمود دولتآبادي در دانشگاه كلمبيا
» در گفتوگو با سروش دباغ
| Design By : Pars Skin |

