تبليغاتX
مِه
 
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
 

 

شعر مجال فراخی است برای بیان آنچه که در زبان  دیگر از عهد اش بر نمی آیم . زبان شعر بی غل غش است. آن گونه که هستم می نمایدم نه آن گونه که می خواهم !

 

«کتاب دیوانگی»

 

 

بر  اثر تنهایی دیوانه شدم

تنها اثر باقی مانده از من

 

فصل سگ  عاشق از «کتاب دیوانگی »

نشخوار کلمه های

مقدس

الاهه

اثیری

تداعی کننده تصویر  پوزه گاو در طویله است

 

 

طراحی سگیسم عکس پشت جلد  «کتاب دیوانگی »

طرح اندام اروتیکت

جای قلم ناخوداگاه دست را به سوی ..(این گوشه طراحی را با قیچی حلال کردند )

 

در فصل هایی، از سال، که نیامده بود « کتاب دیوانگی »

دلم می سوزد به حال تمام سگ ها

تمام عمر ترس را بو کشیدند

و کسی خبر از اضطراب آن ها قبل از وقوع زلزله نداشت

چه بی رحم است غریزه همنوعانم

با پارس های نیمه شب از خواب می پرم

تا رویای کودکی در آینه تعبیر شود

 

در  پی نوشت صفحه ی سگی از «کتاب دیوانگی » آمده است

می پرم وسط حرف هایم برهنه ی برهنه

اعتراف می کنم به بازی که خوردم

و می گویم بازی را به خودم باختم !

و اکنون صدای خند ه کلماتی که یک عمر مرا به بازی گرفتند

گوش کن :

 

فصل الخطاب «کتاب دیوانگی »  عنوان یک  نقد توله سگی به قلم   کسی که حواسش نبود کجا حرف می زند !!(اینجا ایران است )

در خواب می بینم

کسی،  چیزی پشت پلک آهوی رمیده از خود ایستاده است

بیدار نشسته است هراس، پشت ِ...

در تردید بین خواب ُ بیداری نشسته است پشتِ...

نکند امشب دوباره به خوابم بیاید

 

از مقدمه «کتاب دیوانگی »  به  قلم سگی که در همه حال دم تکان می دهد

امشب  غذا میل ندارم

برای  سهم سلام نیمه شب آمده ام

عوو    عو   عو   عوووو عوو

 

 

فصل پایان از«کتاب دیوانگی» را آب  برده  است

سگ را نیز خواب!

 

منابع « کتاب دیوانگی »

کتاب « نثر تخم سگانه » تالیف سگی که خو اندن بلد نبود

کتاب «دروغ شاخ دارِ نگاه معصومانه » تالیف گوزن هایی که این دروغ را  به تحریک سگ ها برسر زبان ها انداختند

کتاب « تحلیل کنتراست رنگ کفش دوزک ها » تالیف سگی با لنز رنگی ( اگر او را دیدید به بنفشه ها به باران برسان سلام مارا !)

 

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 1:18 بعد از ظهر | 
 

برای ما که هنوزا دچار خفقان نگفتنیم

 

پایین می رود

آرام

آرام

دست هایش از ناف

ـ بریده اند ـ

تاب نمی آورم

از امتداد لبش

می افتم به زیر پاهایش

کج می شوم

که راست کند !

اما ...

 بالا می آورم

 همه حرف هایی را که خورده ام !

 

پی نوشت : از آن هشت بند تنظیم شده برای آوردن در پی نوشت منصرف می شوم فقط به این نکته اکتفا می کنم ، به پاس توجه  یار دبستانی آمنه فرخی ـ که کمی نگران حال ما به نظر می رسد ـ و خواست که این قدر از جنگ ننویسم همین !

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 3:32 بعد از ظهر | 
تقدیم به قربانیان جنگ ها
 

تقدیم به قربانیان جنگ ها

می خواستم

 تمام تابوت ها را از یاد ببرم

اما شانه هایم تاب نیاورد

لرزید

و جهان آوار شد بر سرم

از لرزش شانه هایم

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 2:48 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
جستجوگر وبلاگ های پارسی