تبليغاتX
مِه
 
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
براي آذري كه بوي خون مي دهد
 

آذر با تما خاطرات دردناكي  كه از يك عمر مبارزه نسل هاي آزادي‌خواه داري ، دوبار آمدي خوش آمدي هرچند ... ديگر از همانا كه در هواي پاييزيت براي  آزادي جان دادند خبري نيست . از ۱۳۲۰ تا همين پاييز ۱۳۷۷ خاطرات آزادي خواهان خوني ست

فردا اول آذر سالروز قتل فروهر ها را ...

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 3:55 بعد از ظهر | 
دلم برای فهم کودکانه ام از خدا گریه می کند
 

 " الف " حرف آخر هستی

 

تو بر بلندای

آخرین حرف هستی ایستاده ای

                                      خدا

 

نام کوچک تو

آنقدر بزرگ است

که به حرف آخر هستی ختم  می شود

                                             خدا

تمام سال های کودکی ام

 در شوق آموختن ِ حرف آخر تو گذشت

                                                 خدا

نام ها امدند           رفتند

یکی یکی

... و تو هنوز مانده ای

که آن نام اولی که امد ُ نرفت کدام بود

زبانم  سبز شد !

 

خد ا

    ا

      ا

    ا

 ا

 از ارتفاع کوچک

فریادها یم افتاده بود !

 

 

دلم برای فهم کودکانه ام از خدا

گریه می کند

بهانه ها هنوز همان بهانه های کودکی ست

کاش کسی مرا به اولین خدا معرفی کند !

 

 پی نوشتی برای سپاس از فاطیما ی عزیز ؛

 fateme karimkhan (2007/11/16 02:36:07 ب.ظ): سربازان پير خانه ما را فتح كرده اند سربازان پير در ميهمان خانه خانه ما رژه مي روند سربازان پير پير شده اند و عكس خود را هر صبح روي ديوار خانه تو سنجاق مي كنند سربازان پير در كوچه هاي فكر خود گم شده اند و هر روز خود را با نام كوچك خدا صدا مي كنند سربازان پير گلوله را دوست دارند و بوي باروت مشام آنها را از شهوت پر مي كند سربازان پيرسرجوقه اند يا شايد داروغه هاي مست كه عشق را دار مي زنند و هلهله كنان براي ترس خود جامه مي دوزند تو اما همان مفهموم هميشگي هستي اندكي آزادي رويا شده است و شانه هايت را

 

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 1:30 بعد از ظهر | 
عاشقانه هاي كهنه سريازي خسته از نبرد
 

عاشقانه يك كهنه سرباز جنگ با تقديم به همرزمم  که در جنگ کشته شد

احساس می کنم اگر به خواب بروم مي ميرم بيدار بمانم تا برسي و بعد از بوسيدنت و بدرقه ات به خواب بروم تا شايد براي هميشه بميرم اما چه مي شودت كه تاب ديدن مرا بر شانه ات در تابوت نداري

دست ياري به سويم دراز نكن من مرده ام و براي همين از تو مي خواهم مرا به سوي دست هاي كسي دراز نشوي  همين و يا اصلن همان كه نيست داري بر مي گردي به همين دليل ساده مي روي به جايي كه در خاطرم نيست دست دراز كن و بعد براي هيچ وقت به من ياري نرسان درد درد دارد مرا براي هميشه چقدر دوستت دارم براي همين به جهنم هايم نيز از آن توست دوستت دارم  وبعد

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 10:27 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
جستجوگر وبلاگ های پارسی