تبليغاتX
مِه
 
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
تعلیقی همیشگی در متنم جریان دارد شما می دانید چه کسی مرا دار زد
 

     تعلیقی همیشگی در متنم جریان دارد شما می دانید چه کسی مرا دار زد

 

به نظر همه چیز عادی می آمد. وارد اتاق که شد هیچ کس نبود . سعی کرد پآرام قدم بردارد تا مبادا کسی متوجه شود . دچار ترسی عجیب شده بود . از این که درست این لحظه کسی برسد نگران بود . ابتدا سعی کرد به این نگرانی اهمیتی ندهد اما رفته رفته این نگارنی با ترس هوراه شد .

سراسیمه بود . می خواست تا دیر نشده اتاق را ترک کند . حالا آن کاری را که می خواست انجام داده بود و دیگر دلیلی برای ماندن در اتاق نمی دید . با خودش قول داد که اصلن دیگه یه اتاق بر نگرده و به هیچ قیمتی راجع به این موضوع حرف نزند .

 

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 7:36 بعد از ظهر | 
You currently appear offline to hisssssss_s n
 

             You currently appear offline to hisssssss_s n.

سلام آلبا 
  نيستي  ؟ نه ؟ 
  منم همين طوره   نيستم 
   چي طوري ؟ 
     
   من   مثل تو 
  فکر مي کنم  خوب نيستم 
  خوب نيستم فکر نمي کنم 

  نه اصلن حدس هم نمي زنم 
  کي گفته يقين دارم که خوب نيستم 
                                                  آلبا ؟ 
   ديشب چقدر حيف شد که اس ام اس هام بهت نرسيد 
     چه خوب بگذريم چه  طوري ؟ جهنمي ؟ يرزخي ؟ بهشتي ؟ هيچ کدامي ؟ 
   نه
  تو چي 
چرا خوب تو که گلي نازي ماهي ديگه ديگه ها با حالي و هيچنين بي حالي !!  نه/ 
   با با ايمان مرده باور نداري ؟ بيا برمت سر خاکش  به جان خودم من خودم با دستام خفش کردم 

  پناه بر خدا مگه ادم مي تونه با چيزي به نام ايمان و يا باور  هم حرف بزنه ؟
  البا اين جا منظورت از ايمان چيه 
  من که گيج شدم 
  منظورت ايمان س باوره ديگه نه ؟ يا من اشتباه مي کنم ؟ 
  نکنه يه وقت اشتباهي  مرتکبت اشتباهي شده باشم ؟ نمي دونم ؟ 
  الو

 بگو

 آره  منظورت باور و اعتقاد بود ديگه
 و هم ؟ 
  او کي من منظورم از مرگ ايمان  ، ايمان به معناي باور و اعتقاد ديني ست و از کج فهمي ام              عذر  مي خواهم و همين طور از سو تفاهمي که پيش ومد 
  همين
  حالا به خنگ  بودنم اعتراف مي کنم باشد 
   همين

 مرسي که روشنم کردي 
 و به همين حرفا مي بسندم  تو چي ؟ 

تو هم به اين حرف هاي که مي بسندم رضايت مي دهي ؟ 
  و يا به عادت بچگي  
  درس مثل اون روزا 
  که مادر
  BUZZ!!!
  به خاطر گناه نابخشودني دروغ تا آخر 
  هفته  تنبيم مي کرد که 
  يه ريز واسه يه اشتباه اعتراف 
  کنم باس تا آ ... يا 
  نمي دونم اما خوب 
  مادرم هميشه ام اين جور نبود 
  بعضي وقتا ازم مي خواست راست نگم 
  گاهي گيج مي شدم 
  مثل الان که از دست خودم گيج شدم 
  و همين جور مي موندم که با لاخره اين دروغ تکليف اش تو اين شريعت خود تعريف مادر چيه 
  تا حالا هم چيزي دستگيرم نشده 
  البته يه چيزاي دستگيرم شده
 اما خوب با ترديد 
  که نمي شه چيزي را به کسي گفت نه ؟ 
  ؟ 
  همون طور که با يقين نمي شه چيزي را به کسي گفت 
  من که حالا حالا ها از خودم سر در نمي يارم 
  تو چي ؟ 
  آره آلبا ؟ 

من دوباره اين سوال راست مي گم نمي دونم تو چي فکر مي کني 


درباره بقيش حق با کيه ؟ تو پرانتز ( مشتم را گره مي کنم مث روزاي نو جووني که تو اين ستاداي انتخابتي جار چي بودم داد مي زنم حق با کيه و بعد رفيقام مي گن  فلان  کانديد مجلس که اون موقع رشيدي بود ) 
حالام واسه نوستالژي نوم جووني  مي گم حق با کيه تو بگو با رضشيدي باشه9
همين
حالا تو فکر مي کني حالم خوبه من که نه چ
 ديدي ديدي حالم خوبه 
همين 
منو با اين روان پريشاي به دنياي بعدي کاش نبرن آخه از اين که حوصله سر بره خسته مي شم از اين که همين جوري بي خودي و اسه خند دلتنگ باشم  اصلن همه اينا به کنار بگو به جهنم و بعد 
منم نمي تونم هيچي بگم
مي دوني 
منم اگه يه وقت چيزي بگم 
اون وقت مي رسه به گوش ديوو نه هاي که تو من مي خندن اونوقت 
چي مي شه 
نه اون وقت خفه ام مي کنن مي گرن تو خوابشون دارم مي زنن  بعدشم 
بلند بلند به ريش پورفوسوريم مي خندن
نگفته بودم بهت ؟
 آخه از وقتي ريشم را زدم 
پرفوسور شدم 
اگه ببيني زار زار به حالم مي خنده ن   نه نه  من  گمونم باس برم هند 
چي طوره ؟ 
آره ؟ کلافه ات کردم مي بخشي 
منو مي بخشي
: چرا ؟ 
چرا کلافه نشدي ؟ 
آلبا  اما
من از دست اي ديو نه ها کلافه شده ام 
کسي نيس اين دور برا 
تنهايي جاي خوبيه واسه خنديدن ؟ 
اما در من نه جايي و اسه خنديدنه  و نه جايي واسه گريدن 
بازي خوبي بود 
تو بردي
من حالا گرگم 
بايد چشمم را بگيرم 
تو
 توي تاريکي 
توي تنهايي 
و تو بعد هر جا دوست داشتي بري واسه خودت قايم بشي 
من هم قول مي دم ديگه نيام پيدات کنم 
البته اگه هم گم شدن ما به همين راحتي بود حرفي نبود 
اما هر جا که مي رم مي دونم کجا م 
مادرم را نه گم نمي کنم 
حند هاش را
گريه هاش رو 
و حالا پدر بزرگم اومده 
تا با من بريم گرگم به هوا بازي کنيم 
اما انگار اونم از اين بازيا خسته شده 
مي خواهد اروم بخواب 
و ديگه چشم چپش را به روي اين دنيا براز نکنه 
همين 
آلباي عزيز همين ُديگر هيچ 
 
آره خوب اين يه يه تشنج عصبي بود يه هذيون نيست انگارانه اين من بودم ام خودم باور نداشتم مي دوني عزيز اين من بودمُ باور نداشتم مي دوني عزيز 
و يه خواهش
BUZZ!!!
مي خواهم مشروح اين گپُ گفت را بفرستم رو خوروجي بلاگم چطوره ؟ 
خوب 
منم نمي رم  يعني دارم مي رم 
باي باي باي
   hisssssss_s n: khodafez.......................................................

 

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 9:9 بعد از ظهر | 
انگارهايي كه نه به بن بست رسيذه اند ونه به رهايي !
 

                             منجي تو آموزهاي شخصي زيستي توست  

                          

انگارهايي كه نه به بن بست رسيذه اند ونه به رهايي ! به همين حرف ها كه نگاه مي كنم چيزيم مي‌شود جوري ديگر مي شوم . شايد اصرار به هذيان هاي گاه ُ بي گاه است كه مرا رقم مي زند و يا دچار نيامدن در بي اتفاقي زبان و ساخت تخطي ناپذير زبان ! و حالا كه بر مي گردم تمام اين گزاره ها را راهي ديگر پيش رو نمي بينم براي ادامه و بعد بي سببيم را مي ذوم ميان متن تا شايد بتوان راهي به بيرون از اين حصار گشاد متن پيدا كنم اما!

اما چه به موقع به داد جمله رسيد اگر نه مانده بودم كه ادامه را چگونه بنويسم  چيزي نمي گوي سرت هم تكان نمي دهي بي تفاوتيت رهايم نمي كند عبور نمي دهي مجال شنيدنت هم  اصلن مانده ام با اين همه تو كه ساكت در جاي جاي متن هست چه كنم !

به محض اين كه از قطار پياده شدي مرا كه در امتداد رود دراز شده ام قذم بزن و بعد به دست راست بپيچ مي تواني راهرو تنگ چشمم را به آرامي نگاه كني وفتي مجال تماشايت تمام مي شود آهي حسرت بار مي كشي كه چه حيف شد ! نمي پرسم چي ؟ خودت هم نمي داني و بعد

تازه از اين حرف ها كه بگذريم مگر متن تو را نمي گويد نمي فريادد ؟ خوب چه ايرادي دارد بگذار آن جور كه نيستي ، هستي ات را با خوانشي شايد روان پريشانه بيان كند نه ؟  

و حالا در فاصله سفيدي متن كمي خودت را مرور مي كني تا شايد اضافه بر اين تامل هاي "متني " چيزي بيابي اما انگار قرار است كه تو  از اين رهيافت هاي تجربي به بناي بتي در ذهن دست بزني ؟

بگذار خلاصت كنم رفيق از روزهاي كوذكي جز نوستال‍ژي كه گاه يادي مي كند از تو خبري نيست آنقذر فاصله گرفته اي از آن كه تا  آره تا  و از آن تمام ياد ها ُ اسطوره هاُ فهرماناني كه با نام كوچكشان صذا مي زدي " محمد " ، " علي "، مهدي"،"مسيح "و ... اكنون به اين باور رسيده ام تمالم بر انگيختگان آمده از جانب خئا شكست خورده اند و تنها منجي تو آموزهاي شخصي زيستي توست و نه هيچ چيز ديگر !!

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 8:53 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
جستجوگر وبلاگ های پارسی