| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
برای مردی که همین روز ها زیر زمین است
برای مردی که همین روز ها زیر زمین است اما هوای تو بود که مدت ها به هیچ کجای دردش نمی خورد !
زیر زمین نه مکان نبود . همین لحظه بود اما تو هرگز به این لحظه نیامدی. تاریک بود . به سنگینی نفس می کشیدم . زیر زمین هنوز می رفت . اما تو نمی رسیدی . تنها پنجره رو به ساعت پنج عصر را باز کردم . کمی همه چیز را عقب جلو کردم . مگر چشم های تو را . ایستاد بود کجا ایستاده بود ؟ یادت نمی آید ؟ آغاز کودکی بود با طرحی از صخره ای بلند پشت لبش ! می نشست جایی که پیچ نبود . راهی هموار و سر راست می شدم برای تمام کوچه ها ! اما همیشه یادش می رفت کوچه ها را بگذرد . می دانستی جایی از دست ش را می زند . بی خودی رد انگشت هایش را که نبود . می کشیدی . می کشیدی آن قدر که وقتی در پشت آخرین کو چه بن بست بود نشناختت . از تنها پنجره به درونت نگاهی انداخت . تاریک بودی . بو ی تازه ی دود می دادی . راه ش را اوریب کشد . نفسش را عمیق . و حتا آهی را که از سینه ی تو بیرون کشید . می مانست به همه چیز . اشیاء را برای خاطر نامشان دوست داشت و تو را برای خاطر بد نامی ات . رسوا شده بودی . برگ ها را آبی می دید . آب ها را قهوه ای . می خواست همه ی دیوار ها را غبار بکشد . اما نه غبار رنگی برای اندوه رفتن تو بود که همیشه بر چهره اش مانده بود . هوای چند چیز را به سرش می زد . چه دردی داشت این سرنگ لعنتی. اما هوای تو بود که مدت ها به هیچ کجای دردش نمی خورد . کهنه بودی همیشه دیوار های گلی را با تو اشتباه می گرفت . راستی چرا نمی ریختی . نمی دانی برگ ها پاییز می ریزند . مگر چند دامن دستش از تو کوتاه بود . بلند شد خوابی که در باغچه ی حیاط کاشته بود . شکوفه داد . اما نرسید نه! نرسید مانند تو که نمی... |+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 8:49 بعد از ظهر |
برای "او" یی که چشم هایش تنهایی آخرم است
شلوار دیگرم را که می پوشم احساس می کنم فقیر نیستم ! از کشف تازه ای می آیی . چشمانت را نمی دانم چه دیده است . همه چیز را در ترکیبی سرخُ سیاه می بیند . می شنیدم نامی را می خواندی و از زبانت خون می چکید . دست هایت را از ابر بیرون آوردی سیاه سیاه بود . در هم تنیده بود پاهایت با راهی که آن وقت شب به چند صدا آن طرفتر ختم می شد . سیاه بود یا سرخ نتوانستم بفهمم . آرام می شد همه ی بوم ! مگر گهواره ی که سرخ می رفتُ سیاه می آمد. دوست داشتی کمی همه ی رنگ ها را رفته ببینی . باز می گشت همه چیز سر جای ش ! رو بر می گرداندی و هیچ نبود . گاهی لبریز می شدی تا پاچه ات . اما سیاهی که مانده بود بر دامنت با تف پاک نمی شد! اما پخش می شد در ذهنت ، زبانت و گاه چهرات . تمام سرخی را که عرق می ریختی از سنگ می امد . به خوابت می رفت . زیر چشمت هم می آمد . گاهی هم که کم می آوردی همه چیز را به نام او می خواندی !
شلوار |+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 8:50 بعد از ظهر |
ها از كجا آمده اي ؟
مِه وبلاگم صدمین پستش را ارسال شد . مِه وبلاگ عزیزم آغاز صد سالگی ات را تبریک می گویم و آرزو دارم آن قدر زنده بمانم تا هزار سالگی ات را نیز ببینم آمین
از كجا آمده اي كه زنها را نمي شناسي ؟ سه ؛ زن ها روايتي مي شوند . پنهان مي كنند همه چيز را . از تو مي آيند . به كوچهي بغلي مي پيچند . روزنامه هم مي خوانند . يادم مي آيد مانند آب از دهان كودكي مي چكند . تا آخرين آرزوي بستني را به ياد بياورم . نا كوك كه باشند صدايي براي به خواب رفتن نيستند . دلنشيني را با بالكن اشتباه مي گيرند و ساعتها بي هوا مي ايستند . مي دانند براي عبور از مردهاي راه راه بايد منتظر بمانند تا همه چيز سبز شود . جنگل سبز شود . پشت لبم سبز شود.هنوز هم باور ندارد . هنوز هم نمي گويد از كجا آمده كه زن ها را نمي شناسد . ببين دوباره دارم جلوي خودت ازش مي پرسم . از كجا آمده اي كه زنها را نمي شناسي ؟ چيزي نمي گويد . فقط سر تكان مي دهد . وقتي نبودي ارام گوشه اي نشسته بود . چيزي بهش نگفتم . ديدم . نه انگار نيست . صدايش زدم . آره همين طور هست كه مي گويي خزيده بود درست زير چرت زني كه از خستگي در تاكسي خواب رفته بود . مي خواستم صدايش بزنم . اما سر برگرداندم ديدم هي مي خواهد پشت شال دختري كه گوشهي كافه سيگار مي كشيد خودش را قايم كند . از نو برايش همه چيز را گفتم . همه چيز را . اما او هنوز اصرا داشت تو چيزي را از من پنهان مي كني . كمي آب آوردم . خواستم با سكوت به آن نگاه كند . هنوز چند لحظهاي نگذشته بود . شنيدم گريه مي كند . خم شدم تا ببينم . آ زني برهنه را در اب ديده بود . هميشه تا مي رفتم كنار پنجره مي آمد . مي خنديد . مي گفت . هميشه اين پنجره به زني كه دوست دارم راه دارد هميشه حتا وقت هايي كه برف مي بارد . اما نمي دانم چرا حالا ديگر آن آن پرده نيست . آ اين ها را كه مي گفتم كمي حالت صورتش تغيير كرد انگار چيزي فهميد باشد اما نه فكر نكنم
|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 7:48 بعد از ظهر |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه نوشته های پیشین
اسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 آرشيو موضوعی
سياست بي سياست (يادداشتهايي اخلاقي حسن همايون)سوگنوشتها شعرهايي كه پژمردند مرا نگاه هفته حسن همايون مروري بر تيتير يكها هفته گز یده ای از شعرهایم که بیشترین بازدید را داشته اند
شعری از حسن همایون در جایی دیگرآرشيو پیوندها پيوندها
...... موسیقی ... ... دانشگاه پیام نور تني پيك ! ياهو گروپ جديديترين فيلتري كه ميشكند جديديترين فيلتري كه ميشكند یه وبلاگ سينما آن لاين دانشگاه پیام نور دانشگاه پیام نور ارائه ی مطالب این وبلاگ با لینک دادن یاذکر نام نویسنده و منیع مجاز است . All Rights Reserved 2005-2006 © by hoomayun.blogfa.com
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |