تبليغاتX
مِه
 
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
آخر یک نقش آغاز بازی دیگری ست هستم شاید در هوای آفتابی همین !
 

مِه تمام شد

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 2:29 بعد از ظهر | 
 

برای بهاری که نیامد        نرفت          هیچ چیز تکان نخورد  حتا آب از آب

 

 حالا از پشت بام خانه ام پرت می شوم ، به ذهن قایقی تنها در اقیانوس. به دست هایی تنها می مانم در هوای برفی که دوست دارد فرو برود . جاری می شود . از سمت شیب تند گونه ام چند نام غریب. هنوز هم به جا نمی آورم هیچ چیز را . چشمانم در حادثه ای خاموش شدند. پشت سرم را گاهی دیوار می چینم تا هوای برگشت به سرم نزند . گاهی لاک پشت ها هم همین کار را می کنند آن ها نیز ناگزیرند به دریا برسند .   مادرم می دانست روزی از دست می روم . آنقدر معطل کرد تا در خوابی دید تنها دستم باقی مانده . به شاخه ای خشک در پاییزی که به دنیا آمدم . گاهی همه چیز را زنگ می زدم . کهنگی را ناخواسته دوست داشتم . مادرم می گفت سرشت هوا این جور است . چه چیز ها از خودم سر در نمی آوردم . جارو برقی ،اگزوز ماشین ،  آ 

بُر می خوردم هر جور که می شد . اما بیشتر مواقع  مچاله بوده ام در دست دختری که هیچ وقت نتوانست نامه ای عاشقانه برایم بنویسد . چهر ه ام را در روز های ابری به خاطر می آورد و در دهکده ی ما همیشه هوا آفتابی بود . آن قدر باران نزد که پوسیدم در خاطری که دوست داشتم

ما در همین جای جهان می توانیم هم دیگر را ببینیم . باقی جای ما را در جهان خالی کرده اند .دوست نداری نیا . خودم سراسمیه می شوم . نگران می شوم . چشم انتظار می مانم .

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 8:27 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
جستجوگر وبلاگ های پارسی