| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
حرفهاي براي انسان؛حسن همايون
حرف هايي براي انسان ؛ سه گانه اي ست براي انسان انسان نه آغاز است و نه حتا پايان انسان ميانهي خوابيست در بيداري ! دو حالا ! تمامي رفيقان راه ، براي خودشان راهي شدهاند تنها نقطهي عزيمتي بودم كه نيل به سوي تو داشتم هنوزهم دارم از جستوجوي تو مي آيم مي آيم ميروم ميروم مي آيم ميآيم ميروم مي روم ميروم ميروم تا دورتر از هميشه به نظر برسم !
سه
نزديك سحرم نزديك رويايي كه دارد مي رود كمي در خوابم شايد مي دانم خوشبختي كالا نيست خوشبختي امري مصرفي نيست هر چه هست جايي بين د ست هاي انسان ندارد تا رد و بدل شود اگر بود خوشبختي نيست ! من جز لب هاي خويش اختيار هيچ كجاي اين جهان را ندارم و گاهي بي اختيار مي خندم همين! مي داني هميشه قرا ر بهم مي ريزد درست و قتي دست هاي تو مي لرزد همهي اين ها را درست در همان نزديكي سحر يافتم !
|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 1:13 بعد از ظهر |
برهنگي پاهايمان ديگر راه شده است ؛حسن همايون
برهنگي پاهايمان ديگر راه شده است فرقي نميكند كه فقر باشد يا تنهايي و يا حتا مرگ هرچه هست بگو از دري پنهان به جهان بيايد دوست ندارم هيچ كس ببيند هيچ كس روي ديگرم را كه فقير به نظر ميرسم ! هرگز نخواستهام از تجربههاي نابهنگام دست بشويم انگشتانم را گره بزنم و آرام آنها را در هم بفشارم ! و حتا گرمي پلكهايم را خواب ببرد اما اين ناگزيريست ناگزيريست كه دارد به سوراخ كفشهايم ميآيد راه ميرود بين سوراخ خيالم ميافتد از سوراخ جيبم صداي شكستن نيست ! دلواپسي شبيه حركت آب است درست وقتي كه از نرسيدن به ساحل ميلرزد ! اما كفشهاي ما كودكان جهان هيچ وقت خيس نميشود به هيچ چيز شباهت ندارد به هيچ كدام از راههايي كه مي خواهند نميروند سر از هيچ كدام از راههايي كه ميروند در نميآورند و از هيچ چالهاي به سلامت نميگذرند اما با اين وجود از همهچيز ميترسند حتا از برهنگي پاهايمان كه ديگر راه شده است بهتر است از پاشنههاي كفشم بيرون بزنم به خيال خودم بلند بلند بخندم و از خوابم چند وجب را همراه داشته باشم درنگي آن را كنار آوارگيام پهن كنم تكههايي دلي/ شكمي را كه دوست دارد سفره شود !
|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 6:28 بعد از ظهر |
براي ساكنان ماه دست تكان داديم؛حسن همايون
شب را به آرامي از سر گذرانديم به آغاز روزي بلند رسيديم كنار زمين ايستاديم و براي ساكنان ماه دست تكان داديم اما هيچ كس به ما اعتنا نكرد هيچ كس !
we just passed the night calmfuly and we reached to the start of a long day standing near the earth and waved for the moon residents but nobody paid atention to us ! nobody پينوشت؛ترجمهي شعر از همكار گرامي مرضيه ابراهيمي |+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 7:51 بعد از ظهر |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه نوشته های پیشین
اسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 آرشيو موضوعی
سياست بي سياست (يادداشتهايي اخلاقي حسن همايون)سوگنوشتها شعرهايي كه پژمردند مرا نگاه هفته حسن همايون مروري بر تيتير يكها هفته گز یده ای از شعرهایم که بیشترین بازدید را داشته اند
شعری از حسن همایون در جایی دیگرآرشيو پیوندها پيوندها
...... موسیقی ... ... دانشگاه پیام نور تني پيك ! ياهو گروپ جديديترين فيلتري كه ميشكند جديديترين فيلتري كه ميشكند یه وبلاگ سينما آن لاين دانشگاه پیام نور دانشگاه پیام نور ارائه ی مطالب این وبلاگ با لینک دادن یاذکر نام نویسنده و منیع مجاز است . All Rights Reserved 2005-2006 © by hoomayun.blogfa.com
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |