تبليغاتX
مِه
 
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
سياست بي سياست (يادداشت هاي اخلاقي حسن همايون) 5
 

 از توي اين حرفا چيزي در نمي‌آد دنبال‌ش نگرد ! آقا

 

نيس ! نيست! ده بار نگاه كردم نه روي ميز نه كنار مانيتور و نه حتا توي كمدم خوب مي‌گي چي كار كنم؟ ، دست خودم كه نيست اين حواس پرتي را خيلي وقته كه دارم نمي دونم از كي  تا حالا.  هي تو دستم بنداز بگو اين دوباره واسم تريپ هنري اومد بابا تريپ هنري بخور تو سرم من موندم با اين‌ حواس‌پرتي چطوري كار خبري هم مي كنم بعضي وقتا كم مي مونه كه كاري دست خودم بدم خبري را برم كه بياُ درستش كن  ! اما انصافن دبيري با دقت دارم كه تلافي تمام حواس پرتياي‌ام را مي كنه    .

 

هوووي هوي سرم را برُدي همين كه مي‌افتي رو حرف زدن دوس داري تمام اتفاق‌هايي را كه برات تو تحريريه افتاده برام تعريف كني خوب كه چي اين جا كه جُنگ هفته نيس آقا اين جا يه خونه دونفر اس منم با جنابعالي هم اتاقم تو كي مي‌خواي اين چيزا را بفهمي ها ؟ كي ؟ از دس...

 

حالا ! به خوابي عميق رفته كنار پنجره ايستاده ام نخي ‌سيگار بهمن بلند را چاقيدم و دارم ترانه‌اي قديمي از گوگوش زمزمه مي‌كنم . به پك آخر مي‌رسم تا دير نشده بايد خودم را به رختخواب برسونم اما انگار كه دوست ندارم بخوابم !

اين ماجرا ادامه دارد

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 4:22 بعد از ظهر | 
خسرو شكيبايي صدايي كه به آب راه يافت و رفت؛ حسن همايون سوگ‌نوشت

 مردي در همين نزديكي 

 

براي صداي خسته كه راه آب را يافت و رفت !

 

 

هنوز هيچ كس خبر نداشت تا دهان به دهان رسيد به پشت ميز تحريريه‌ي خبر همه انگار كه از حادثه‌اي در صداي تو مي‌آمدند . بچه‌هاي گروه فرهنگي انگار كه خواسته باشند كمي از اين تالم را با انتشار خبر مرگت كم كنند .

 

همكار سينمايي‌ام از تمام نام‌هايي كه مي‌شناسد سراغ تو را مي‌گيرد حالا با اين تماس‌هاي مكرر همه‌ مي‌دانند كه رفته‌اي درست پشت فرمان اتوبوسي كه در دل شب مي‌راند .

 

ديگر نه اشفته‌اي و نه حتا نگران مي‌داني كه اين مسافر را به سلامت به مقصد رساند‌ه‌اي سر بر مي‌گردم در بربرام ، سر برگ خبر نام‌هايي رديف شده است علي‌صالحي با شنيدن خبر جز سكوت چيزي ندارد و دارد در ذهن‌اش انگار سراغ تو را صداي تو را در البوم «نشاني‌ها» مي‌گيرد .

 

قرار نبود كه فاطمه معتمد آريا تماس‌اش بي پاسخ بماند او هميشه تماس هايش راجواب مي‌داد اما امروز ... اين ميانه‌ي تنها حميد فرخ نژاد بود كه تا پرسيدم هنوز  شيرازي با بغضي كه داشت گفت نه ! و او تنها كسي نبود كه ماجرا را تلخ با خود مرور مي‌كرد و از خسرو  انگار داشت در انبوه خاطره‌هايي كه ايراني‌ها از او داشتند هي ورق مي‌خورد . او رفت تا براي هميشه در خاطر ما بماند .

 

پي‌نوشت؛عكس مونا هوبه فكر /ايسنا

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 5:54 بعد از ظهر | 
سياست بي سياست (يادداشت هاي اخلاقي حسن همايون) 4
 

اين حرف ها مي‌شود !

 

پشت پنجره ايستاده و ارام بيرون را نگاه مي‌كند از اين ارتفاع انگار كه چيزي در حال سقوط باشد يكسره صداي شكستن مي‌آيد اعتنايي نمي كند . حالا سرش را از پنجره بيرون آورده است كسي از خيابان نمي گذرد و هيچ صداي شكستني‌ هم به گوش نمي‌رسد . بر مي‌گردد سر تختش دراز مي‌كشد . خس ُ خس نفس‌اش را مي‌شنود كه دارد با صداي ضربان قلبش هم‌آهنگ مي‌شود اما خوب انگار مي‌بايست منتظر بماند .

 

خوابش برده و شب به نيمه رسيده است حالا احساس مي‌كنم كه از دستش راحت شدم و مي‌توانم با مهتابي رنگ ماه هم كه شده سي‌گاري چاق كنم وبعد تا مي‌توانم از بالكن خانه دور شوم . بايستم كنار ماه و براي روزهاي بدون زمين نقشه‌هايي را بكشم اما قبل از آن بايد تا دير نشده سي‌گارم را روشن كنم و كمي پك‌ها را عميق‌تر بزنم .همين‌طور به عقب‌تر بروم به آغاز لحظه‌اي كه انسان راه را براي عبور انتخاب كرد و هي رفتيم رفتيم رفتيم تا رسيدم به همين كنار دست خودم انگار كه خسته بودم و لميده‌‌ام به ديوار رنگ‌ُ رفته‌ي آپارتمان جايي مي‌خواهم بند بيايد اما نه انگار....

اين ماجرا ادامه دارد

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 5:2 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
جستجوگر وبلاگ های پارسی