تبليغاتX
مِه
 
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
لعنت به حواس‌هاي پرت جهان؛ همه‌ِ شعرهام يك جا گم شد
 

لعنت به حواس‌هاي پرت جهان همه‌ِ شعرهام يك جا گم شد

 

گم شد تمام شعرهايي را كه در اين يك سال نوشته‌ا‌م و حالا هم به روي خودم نمي‌آورم اما اصلن حالم خوب نيست ! قرار نبود  مه لعنتي وبلاگي كه ديگه دوسش ندارم به روز بشه و شد مانند شعرهايي كه در فلشم ماندند، من بي احتياطي كردم با خودم حمل كردم و سرانجام گم شد ، اصلن دوس ندارم حرف بزنم دربارهِ‌ چيزي كه از دس رفته دربار‌ي لحظه‌هايي كه خودِخودِ خودم بودند و حالا ديگر نيستند !    همين همين لعنت به تمام حواس‌هاي پرت جهان !

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 7:31 بعد از ظهر | 
نامه‌هايي كه هرگز به دست زناني كه دوستشان داشتم نرسيد ! نوشته حسن همايون
مي‌خواهم عاشق باشم به تمام زنان زمين !

نامه‌هايي كه هرگز  به دست زناني كه دوستشان داشتم نرسيد !

نامه‌ي‌هاي من راويي كه در آن از دغدغه‌هايم با ديگري مونولوگ كرده‌ام . اين تنها بخشي از بي شمار نامه‌ي است كه نوشته‌آم اما برخي از آنها به دست زناني كه دوست داشتم نرسيده است . در آنها از گزارش روزمرگي پرهيز كرده‌آم و تنها در اين تك‌گويي ها حسن همايون را براي زني كه دوستش دارد تشريح كرده‌آم هرچند كوتاه اما همواره آنها را سرگم‌تر كرده‌‌ام اين از خصوصي‌ترين يادداشت‌هايم است كه در فضاي مجازي انتشار مي‌دهم . در آنها حرف‌هايي هست كه براي خودم هم بعد از سه چهار سال جذاب است . تاريخ اين نامه‌ها را حذف كرده‌آم و همين‌طور نام زناني را كه زماني دوستشان داشتم تا ... دوستي مي‌گفت تو زيادي زن‌بازي مثل آلن دلون اما با اين حرفش مخالفم .

سر آغاز هم اين شعر يوگني يفتو‌شنكو را مي‌آورم كه حرف من نيز هست او مي‌گويد :

دوست دارم خوشبخت باشم /اما نه به ازاء شمارش بدبخت‌ها/مي‌خواهم عاشق باشم به تمام زنان زمين /وشده ولو يك روز/حتا يك روز ! زن باشم !  

 

نامه‌ي نخست . براي زني كه گمان مي‌كرد دوستش ندارم؛به نظم برآمده از تفكر مدرن اعتماد ندارم

يك ؛ گاهي بين كلمات تا يك قدمي حقيقت نزديك مي شوي اما به يكباره مي رمد . بي مانند مي رمد . گاهي هم احساس مي كنم دوست دارم همه چيز را بهم بريزم . همه چيز را تا دوباره همه چيز سر جايش قرار بگيرد همه چيز مگر دلم در سينه . به نظم بر ساخته از تفكر مدرن اعتماد ندارم . تا هميشه به طرز غريزي دهاتي ام . همه‌ي اين ها راگفتم تا يادت بيايد رنگ صدايم چه بود .تو دچار فراموشي هستي
دو ؛ سلام . گمان نكنم الان وقت خوبي براي شوخي باشد . و يا شايد اصلن تو نمي خواهي شوخي كنم . نمي دانم اما بهتر است تا كسي ما را با هم نديده از هم جدا شويم . تو به كو ه هايي زاگرس بروي و من نمي دانم شايد به كنار رود هيرمند . كمي عجله كن ! هوا دارد تاريك مي شود . فقط نگو در چمدانم سر بريده اي ديد ه اي باشد .

 

نامه‌‌ي دوم ، براي زني كه از  دوست داشتنم عبور كرد براي فهم چيستي‌ام در پي چگونه ارائه كردنم هستم

امدم نخاندمت دیدمت هنوز هم همانند روز های اول همان روز های مرکز که یادش بخیر پر شرٍ شوری گاهی هوای ننوشتن می زند به سرم از خودم می پرسم پس چه کار کنم اگر ننویسم و گاهی نخواندن همین اواخر بود در خلوتی تو بخوان شاعرانه یادت کردم گفتم راستی این دختر نازنین که روزی صداش می زدم «بانو » چه کار می کند و پاسخ هاي هم براي خودم مرور كردم گفتم شايد هنوز دارد دنبال ‍ژيل دلوز مي‌دود و يا نه انگار مي‌خواهد از سر كچل اين فيلسوف بدبين دست بر دارد نه نه اين كه از ژيل كار خوانده باشم مگر چند مقاله اي درباره اش كه بخواهم بر اساس كارهايش اظهار نظري كنم نه اين يك حدس غريب است براي فيسوفان كه هميشه هم بدبين نيستد و هميشه هم همين جورند!!


ا خداي من يادم نبود كه بگويم كه اين آواخر از رهيافت‌هاي ديروزم دست شسته ام و اكنون هم براي عبور از چيستي ام در پي چگونه ارائه كردنم هستم و به نوعي فرم گرايي از جنس خودم را در شرح پريشاني هايم بسط مي دهم فرم گرايي كه سري در متن‌هاي مقدس به وي‍ژ ه قرارن دارد و پايي در متن هاي اروتيسيتي كه البته سعي در تاكيد بر تكرار در متن دارد
اين‌ها بخشي از نا پيدايي روزهايي ست كه به طرز عجيبي در«مه» فرو رفته اند البته خوب مي داني كسالت بار است اين كه در يك گپ دوستان تنها مخاطبق باشي مي شنومت هر وقت كه خواستي اما اما دوست من يادت باشد مي‌ايي نه لازم نيست آهسته بيايي و حتا به چراغ هم نيازي نيست

و فقط با خودت چند واژه بياور كلمه هايم چند روز‌ي ست كه مرا ترك كرده‌اند اين كودكان عزيزم همراه مادرشان كه در اعتراض‌هاي خياباني 1979 در گذشت چند روزي را بي من براي تفريخ و البته رساندن سلامم به خدا به بهشت رفته اند بيشتر از همه‌ي روزهاي تهران آشنا، غريبه‌ام تنهام و به نظر اين پك ‌هاي سي‌گار هم كمي از ادامه‌ي من خسته اند كاريش هم نمي شه كرد مي دوني كه براي سال‌هاي سگي چند قطره اشك هم زيباد است بهتر كه بروند و نيايند

 

نامه‌ي سوم ،نامه به زني كه تنها بود ، اما من نفهميدم ؛عزيزم خرده‌ روايتي دشوارم

و حالا حكايت روزهاي ( به رنگي كه دوست داري ببين!) را مي خوانم ! هميشه همين جور بوده شنيدن خود از زبان ديگري راهي را براي برون رفت از بن بست خود همواره مي كند ( بگذار بكند)
ديگر اين كه شعر را شعر مي بينم ! و سعي ندارم كه آگاهانه از شعر چيزي غير از آن ببينم ( خوب كه چي ربطش)
آ يادم نبود كه بايد ربطش هم بگويم !! ربطش؟ همين همين كه از شعر چيزي جز شعر انتظار نمي رود كاركردي در حد ُ اندازه شعر
و حالا كه دقيق مي شوم در مي بام كه تو هم  از شعر جز در حدُ انذازه شعر و ظرفيت‌هاي شعر انتظار نداري و من نيز در شعر‌هايم همواره با انگاره هاي هستي شناسي از سويي روانكاونه ديده مي شوم
البته همين طور است ( البته با درصدي تعديل اين قطعيت كه در گزاره قبلي آوردم) ،‌
هرچند شعرم راه به سوي خود دارد اما تاكيد دارم با گذر زمان نسبت به انسان كم‌دغدغه‌تر شده‌ام ( حداقل در شعرهايم ) نسبت به انساني كه او را به عنوان موجودي در بطن اجتماع در مي يابيم
با اين حال  عزيزم اين روزها در منظري فلسفي به اكنون / اينجا مي انديشم كه اين هم در زبانم منعكس مي شود نه منظر ي اجتماعي
اماچيزي درباره‌ي شعر هايت گاه فكر مي كنم كه در شعر تو از خود تا ديگري راه درازي نيست به ويژه در ان كاره هايي كه نگاهي تغزلي داري
همين با همان حرف هاي نگفته مي شود همه !
و راستي شاعرترينم دلت برايم تنگ شد مرا در سپيدي متن ببين خرده روايتي دشوارم كه هواي بيرون امدن از خودم به سرم نمي زند !

 

نامه‌ي چهارم ،نامه به زني كه دوستش داشتم اما  بعد با شوهرش ديدمش

سلام هم عشق جوان من ِ شاعر
آمدم تا بگویم خوبم آن قدر که می توانم تا صبح نفس بکشم و بعد ...
اگر مجالی به دست داد داد و اگر نه نیز نه !
زبان چالشی جدی ست بی آن بخواهی و حتا متوجه باشی از این که سکوت کنی، کرده ای و از این که صحبت کنی هم، انگار قرار نیست در این گفتار چیزی در سر جای خود قرار بگیرد
و درست ماجرا از همین مفهوم شروع شد قرار قرار ! نمی گیرد کودک دلبند دل تا بدانم که چه می شود . شدن دارد از جایی نا معلوم در این متن درز پیدا می کند .
می کند پیدا مرا در این نا مفهوم متناهی هستی که از پس هر تکرار«رار» دیگری ست نه حرف در این متن نیفتاده واقعن از پس هر تکرار «رار» دیگری ست

 
این که تو باشی با هر زبانی در سخن و بعد نفهمیده بروی از کنار جمعی که خودت باشی و پریشانی که خودت هستی حتمن !
ماجرا ساده ست نه فهم کمی اصرار دارد به دشواری نه انگار دارد چیزی و یا وقتی می شود که وقت نیست و از پس هر زمان زمان دیگری می افتد بی محابا در آغوش خسته ما که اصلن توان ِ یادم نیست ادامه را چه در ذهن گذارندم که بر متن نیامد آمد همان که انتظار ما را می کشید مرگ مرگ بگو بکشید کنار بی جنجال هیاهو و هر احتمال دیگری که به ذهنت می رسد !
عزيزم دوستت دارمت بشنومت هر چند به واسطه پیامی که ...  بگو زبانی که در هیجان آمده از دادن سلام و گرم شده سلام رساندن بی آن که اصرار داشت باشد شاعرانه حرفی زده باشد بیشتر وصف حالی ست !
همین
با دعایی بدرقه ات می کنم و ...

 

 نامه‌ي پنجم ، نامه به زني كه دوستش داشتم اما او مي‌خواست فلسفه بخواند


همان آشنا قدیمی بی حرف تازه ای بی امید بهاری بی ، بی ، بی، بی و...
در راه که می آمدم آرم دست به سوی پلکم بردم اشک هایم را پاک کردم تا مباد غریبه ای ببیند.
آشنا! از این که من پیرمرد را با صدای بلند صدا می زنی خوشحالم ُ نگران خوشحال که هنوزا صدایی آشنا را می شنوم ُ می شناسم و نگران که مباد این پریشانی شب ها دراز راست باشده من واقعن خواب نباشم !
بگذار برای همیشه و یا اگر نشد باز هم برای همیشه در بیانی آرزویی بروم!  این یک مونولو گ ست با کسی كه هنوز نمی شناسمش و همیشه صداش می زنم هی تو هی رفیق گاهی هم به اسم کوچکش غریبه يا آشنا صداش  می زنم
از زخمه های تار تا کوچه های زمان کودکی ام چند چند .... نمی دانم نمی دانم چقدر فاصله ات اما همیشه ه
چقدر دارم کم می آورم پیش خدای که نخواست نامش فاش شود . چقدر دارم بغض می کنم پیش خدای که نخواست ببینمش چقدر دلتنگش می شوم هر شب و تو بخوان به نام خدایی که تو را آفرید به سطر بعد نرسیده رسیده می زنی زیر گریه و می پرسی همین در همین اندازه مرا کم ست کفایت نمی کند و چقدر فهمم را ملامت می کنم و بعد هم که خسته می شوم می گویم تو اصلن به طرز غریزی روستایی !


به جهنم که نمی شود از زمین بروم نفرینی که از پس فهم به بن بست رسیده می شنوم آخر کیست ؟ کجای من است در چشم هایم که .. در قلبم و یا نکند زیر پا لگدش کرده امُ خبر ندارم !
مرا برهان برهان از هرچه خبر می دانیم از ... و بی خبری بزرگترین خبر هستی ست . دارم در این سطر ها با خودم در گیر می شوم دستم بگیر خدای بزرگ دست کوچکم را و نوازش کن از سرما دارد کبود می شود چشم هایی که راه رسیدنت را انتظار می کشید !


اصلن چه اصراری دارم که آوارکنم یاس های کودکانه ُ تردم را برسر آشنا يی که ...


خوب میدانی که زیبایی سخن نه خواست ُ توان توست که مجال حضور کسی ست که زیبا می نامیمش
... و خدا چقدر بزرگ است چقدر برای عبور از این بغض تو مسیری را سراغ داری که گریه نشود ؟ آری
عزيزم گاه می خندم گاه و برای همیشه عمر گریه می کنم روز هایی که اگر نبودند تو در تردید اعتراف به عجز ِ بی انتهایی خود می ماندی و این درد ناک ترین تردیدی ست که می شناسم
می روم و قول می دهم دیگردلتنگ به سراغت نیایم و نگویم از ...

 

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 1:57 بعد از ظهر | 
نسل سومي‌ها از جنگ چه مي دانند؟!(حسن همايون)
 روايتي ديگر از همان جنگ كه نام ديگرش دفاع مقدس است (حسن همايون)

مي‌داني بعد از بيست روز موفق شدم كه صداش را بشنوم از وقتي كه خبر اتفاق را شنيدم تا لحظه‌اي كه موفق شدم بشنومش يك ريز پيش شماره‌ي ايران را با كد تهران وارد مي‌كردم گزارش‌هاي ارسالي از شبكه‌هاي مختلف جهان را نگراني و درد دنبال مي‌كردم و هرگز اين بيست شب  نتوانستم لحظه‌اي خواب آرام برم هي به خودم نهيب مي‌زدم د آخه لعنتي تو اين شرايط پراگ موندنت واسه چيه حالا هر‌چي بوده ديگه تموم شده بلند شو برو ببين چي ‌شده كاري از دستت بر مي‌يادت بكن نا سلامتي تو يه پزشك متخصصي اما نه دلم راضي نمي‌شد بعد از مرگ روناك ديگر دوست نداشتم هيچ وقت به تهران برگردم ولي نمي‌تونستم از پس تالم و خودخوريم بر بيام مگه مي‌شه اين همه‌ روز شمار‌اش را بگيرم و هيچ تماسي را جواب نده از همه‌ي بچه‌هاي زمان دانشگاه و زندان غير از اون‌هايي كه اعدام شدن سراغ‌ش رات گرفتم اما خوب انگار كه براي هميشه حتا از خاطر‌خيلي آدم‌ها هم رفته باشد كسي نمي‌دونس كجاس .

 

سرم درد مي‌كرد و توان حتا گريه‌كردن هم برام نمونده بود از تجاوز ارتش رژيم بعث عراق به خاك وطتنم بيست روزي مي‌گذشت و شنيده‌بودم كه در روزهاي تجاوز دشمن در خوزستان و مناطق جنوبي براي انجام ماموريتي رفته است دلم تاب نمي‌آورد كه بمونم  اما توان رفتن هم انگار همه‌ي باور‌‌هام ازم گرفته بودن . به تمام جاهايي كه فكرش را مي‌كردم ممكنه خبري از پارسا داشته باشن تماس گرفتم اما نه هيچ كس نمي‌دونه بعد از آن ماموريت كذايي كجا رفته است .

 

گفتن بيست شب ديگه مونده تا همه‌ي اسراي جنگ را آزاد كنن و ديگر تكليف تمام آنهايي كه اسير هستن معلوم مي‌شه در اين  12 سال از اسارت‌ش اطلاع دقيقي در دس نيست و اون را به عنوان مفقودالاثر مي‌دونن اما من ُ آرمين قلبمون روشنه كه او هم مانند ما كه به ايران برگشتيم به زودي با عزت به وطنمان مي‌آد

 

|+| نوشته شده توسط حسن همایون در و ساعت 3:38 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
جستجوگر وبلاگ های پارسی