<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مِه</title>
<link>http://hoomayun.blogfa.com/</link>
<description>جهان به اندازه يك كف دست از پشت پنجره !</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Mar 2009 16:00:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>لعنت به حواس‌هاي پرت جهان؛ همه‌ِ شعرهام يك جا گم شد </title>
<link>http://hoomayun.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;لعنت به حواس‌هاي پرت جهان همه‌ِ شعرهام يك جا گم شد &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;گم شد تمام شعرهايي را كه در اين يك سال نوشته‌ا‌م و حالا هم به روي خودم نمي‌آورم اما اصلن حالم خوب نيست ! قرار نبود  مه لعنتي وبلاگي كه ديگه دوسش ندارم به روز بشه و شد مانند شعرهايي كه در فلشم ماندند، من بي احتياطي كردم با خودم حمل كردم و سرانجام گم شد ، اصلن دوس ندارم حرف بزنم دربارهِ‌ چيزي كه از دس رفته دربار‌ي لحظه‌هايي كه خودِخودِ خودم بودند و حالا ديگر نيستند !    همين همين لعنت به تمام حواس‌هاي پرت جهان !&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Mar 2009 16:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoomayun&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>hoomayun</dc:creator>
<guid>http://hoomayun.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>«مه» وبلاگي كه مرا ترك كرد </title>
<link>http://hoomayun.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«مه» وبلاگ حسن همایون دیگر به روز رسانی نمی شود و به جمع چند هزار وبلاگی پیوست که خیلی وقت است که متروک ند ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«مه»تجربه ی بود دوست داشتنی «مه»خدانگهدار ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته با نزديك شدن با فضاي رقابت‌هاي انتخاباتي مي‌خوام باثبت يه دُومين ، سايتي را راه‌اندازي كنم كه همه‌كارش خودم باشم و هر روز درباره‌ي سياست بنويسم آخه من بيشتر از شعر،سياسي نويسي را دوس دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به زودي بايه سرُ وضع ديگه بر مي‌گردم اما نه با مه !!  بلكه با يه وبلاگ سياسي زنده باد سياسي نويسي ! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Feb 2009 08:09:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoomayun&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>hoomayun</dc:creator>
<guid>http://hoomayun.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نويسندگان انقلابي خواستند تا درها به رويشان باز شود </title>
<link>http://hoomayun.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نويسندگان ادبيات انقلاب اسلامي خواستند تا درها به رويشان باز شود &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سه دهه‌ ادبيات انقلاب اسلامي موضوع بحث سه نويسنده‌ي جريان انقلاب اسلامي قرار گرفت و رضا رييسي به همراه حميدرضا شاه‌آبادي و حسين فتاحي كه در بستر ادبيات انقلاب رشد كرده‌اند , به «وضع موجود» ادبيات شديدا انتقاد كردند و از مسئولان فرهنگي خواستند تا درها را به روي نويسندگان باز كنند آنها معتقدند كه انقلاب اسلامي سقفي بر سر همه‌ي مردم و جريان‌هاي فكري مصرح در قانون اساسي ايران است و اگر پايين بيايد بر سر همه‌ي ما پايين خواهد آمد چنانچه رضا رييسي به اين مساله اذعان دارد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; آنها از وضعيت سانسور و خودسانسوري در عرصه‌ي ادبيات انقلاب اسلامي نيز انتقاد كردند و گفتند كه بگذاريد هر جريان فكري از منظر خويش به اين مساله‌‌ي انقلاب اسلامي و دفاع مقدس بپردازد اين‌ حرفهاي را كه جنبه‌ي انتقادي صريح‌تر داشت رضا رييسي عنوان كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رضا رييسي براي چاپ دوم كتابش،قطار ۵۷،  از سوي‌ نشر دولتي سوره‌ي مهر با برخي كارشكني‌ها مواجه شد كه سر انجام با افزودن نزديك به سي صفحه به رمانش مجال انتشار دوباره‌ي اثرش را پيدا كرد.  &lt;A href=&quot;http://www.isna.ir/main/NewsView.aspx?ID=News-1285389&amp;Lang=P&quot; target=_blank&gt;مشروح گزارش اين نشست را در ايسنا بخوانيد &lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پي‌نوشت ؛از امروز(۱۸ بهمن ) يك بند در تحليل  خبر روز ادبيات مي‌نويسم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Feb 2009 12:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoomayun&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>hoomayun</dc:creator>
<guid>http://hoomayun.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه‌هايي كه هرگز  به دست زناني كه دوستشان داشتم نرسيد ! نوشته حسن همايون</title>
<link>http://hoomayun.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;مي‌خواهم عاشق باشم به تمام زنان زمين ! &lt;/B&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;نامه‌هايي كه هرگز  به دست زناني كه دوستشان داشتم نرسيد ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;نامه‌ي‌هاي من راويي كه در آن از دغدغه‌هايم با ديگري مونولوگ كرده‌ام . اين تنها بخشي از بي شمار نامه‌ي است كه نوشته‌آم اما برخي از آنها به دست زناني كه دوست داشتم نرسيده است . در آنها از گزارش روزمرگي پرهيز كرده‌آم و تنها&lt;/B&gt;&lt;B&gt; در اين تك‌گويي ها حسن همايون را براي زني كه دوستش دارد تشريح كرده‌آم هرچند كوتاه اما همواره آنها را سرگم‌تر كرده‌‌ام اين از خصوصي‌ترين يادداشت‌هايم است كه در فضاي مجازي انتشار مي‌دهم . در آنها حرف‌هايي هست كه براي خودم هم بعد از سه چهار سال جذاب است . تاريخ اين نامه‌ها را حذف كرده‌آم و همين‌طور نام زناني را كه زماني دوستشان داشتم تا ... دوستي مي‌گفت تو زيادي زن‌بازي مثل آلن دلون اما با اين حرفش مخالفم . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;سر آغاز هم اين شعر يوگني يفتو‌شنكو را مي‌آورم كه حرف من نيز هست او مي‌گويد : &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;دوست دارم خوشبخت باشم /اما نه به ازاء شمارش بدبخت‌ها/مي‌خواهم عاشق باشم به تمام زنان زمين /وشده ولو يك روز/حتا يك روز ! زن باشم ! &lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;نامه‌ي نخست . براي زني كه گمان مي‌كرد دوستش ندارم؛به نظم برآمده از تفكر مدرن اعتماد ندارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يك ؛ گاهي بين كلمات تا يك قدمي حقيقت نزديك مي شوي اما به يكباره مي رمد . بي مانند مي رمد . گاهي هم احساس مي كنم دوست دارم همه چيز را بهم بريزم . همه چيز را تا دوباره همه چيز سر جايش قرار بگيرد همه چيز مگر دلم در سينه . به نظم بر ساخته از تفكر مدرن اعتماد ندارم . تا هميشه به طرز غريزي دهاتي ام . همه‌ي اين ها راگفتم تا يادت بيايد رنگ صدايم چه بود .تو دچار فراموشي هستي &lt;BR&gt;دو ؛ سلام . گمان نكنم الان وقت خوبي براي شوخي باشد . و يا شايد اصلن تو نمي خواهي شوخي كنم . نمي دانم اما بهتر است تا كسي ما را با هم نديده از هم جدا شويم . تو به كو ه هايي زاگرس بروي و من نمي دانم شايد به كنار رود هيرمند . كمي عجله كن ! هوا دارد تاريك مي شود . فقط نگو در چمدانم سر بريده اي ديد ه اي باشد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;نامه‌‌ي دوم ، براي زني كه از  دوست داشتنم عبور كرد براي فهم چيستي‌ام در پي چگونه ارائه كردنم هستم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امدم نخاندمت دیدمت هنوز هم همانند روز های اول همان روز های مرکز که یادش بخیر پر شرٍ شوری گاهی هوای ننوشتن می زند به سرم از خودم می پرسم پس چه کار کنم اگر ننویسم و گاهی نخواندن همین اواخر بود در خلوتی تو بخوان شاعرانه یادت کردم گفتم راستی این دختر نازنین که روزی صداش می زدم «بانو » چه کار می کند و پاسخ هاي هم براي خودم مرور كردم گفتم شايد هنوز دارد دنبال ‍ژيل دلوز مي‌دود و يا نه انگار مي‌خواهد از سر كچل اين فيلسوف بدبين دست بر دارد نه نه اين كه از ژيل كار خوانده باشم مگر چند مقاله اي درباره اش كه بخواهم بر اساس كارهايش اظهار نظري كنم نه اين يك حدس غريب است براي فيسوفان كه هميشه هم بدبين نيستد و هميشه هم همين جورند!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;ا خداي من يادم نبود كه بگويم كه اين آواخر از رهيافت‌هاي ديروزم دست شسته ام و اكنون هم براي عبور از چيستي ام در پي چگونه ارائه كردنم هستم و به نوعي فرم گرايي از جنس خودم را در شرح پريشاني هايم بسط مي دهم فرم گرايي كه سري در متن‌هاي مقدس به وي‍ژ ه قرارن دارد و پايي در متن هاي اروتيسيتي كه البته سعي در تاكيد بر تكرار در متن دارد &lt;BR&gt;اين‌ها بخشي از نا پيدايي روزهايي ست كه به طرز عجيبي در«مه» فرو رفته اند البته خوب مي داني كسالت بار است اين كه در يك گپ دوستان تنها مخاطبق باشي مي شنومت هر وقت كه خواستي اما اما دوست من يادت باشد مي‌ايي نه لازم نيست آهسته بيايي و حتا به چراغ هم نيازي نيست &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و فقط با خودت چند واژه بياور كلمه هايم چند روز‌ي ست كه مرا ترك كرده‌اند اين كودكان عزيزم همراه مادرشان كه در اعتراض‌هاي خياباني 1979 در گذشت چند روزي را بي من براي تفريخ و البته رساندن سلامم به خدا به بهشت رفته اند بيشتر از همه‌ي روزهاي تهران آشنا، غريبه‌ام تنهام و به نظر اين پك ‌هاي سي‌گار هم كمي از ادامه‌ي من خسته اند كاريش هم نمي شه كرد مي دوني كه براي سال‌هاي سگي چند قطره اشك هم زيباد است بهتر كه بروند و نيايند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;نامه‌ي سوم ،نامه به زني كه تنها بود ، اما من نفهميدم ؛عزيزم خرده‌ روايتي دشوارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و حالا حكايت روزهاي ( به رنگي كه دوست داري ببين!) را مي خوانم ! هميشه همين جور بوده شنيدن خود از زبان ديگري راهي را براي برون رفت از بن بست خود همواره مي كند ( بگذار بكند) &lt;BR&gt;ديگر اين كه شعر را شعر مي بينم ! و سعي ندارم كه آگاهانه از شعر چيزي غير از آن ببينم ( خوب كه چي ربطش) &lt;BR&gt;آ يادم نبود كه بايد ربطش هم بگويم !! ربطش؟ همين همين كه از شعر چيزي جز شعر انتظار نمي رود كاركردي در حد ُ اندازه شعر &lt;BR&gt;و حالا كه دقيق مي شوم در مي بام كه تو هم  از شعر جز در حدُ انذازه شعر و ظرفيت‌هاي شعر انتظار نداري و من نيز در شعر‌هايم همواره با انگاره هاي هستي شناسي از سويي روانكاونه ديده مي شوم &lt;BR&gt;البته همين طور است ( البته با درصدي تعديل اين قطعيت كه در گزاره قبلي آوردم) ،‌&lt;BR&gt;هرچند شعرم راه به سوي خود دارد اما تاكيد دارم با گذر زمان نسبت به انسان كم‌دغدغه‌تر شده‌ام ( حداقل در شعرهايم ) نسبت به انساني كه او را به عنوان موجودي در بطن اجتماع در مي يابيم &lt;BR&gt;با اين حال  عزيزم اين روزها در منظري فلسفي به اكنون / اينجا مي انديشم كه اين هم در زبانم منعكس مي شود نه منظر ي اجتماعي &lt;BR&gt;اماچيزي درباره‌ي شعر هايت گاه فكر مي كنم كه در شعر تو از خود تا ديگري راه درازي نيست به ويژه در ان كاره هايي كه نگاهي تغزلي داري &lt;BR&gt;همين با همان حرف هاي نگفته مي شود همه ! &lt;BR&gt;و راستي شاعرترينم دلت برايم تنگ شد مرا در سپيدي متن ببين خرده روايتي دشوارم كه هواي بيرون امدن از خودم به سرم نمي زند !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نامه‌ي چهارم ،نامه به زني كه دوستش داشتم اما  بعد با شوهرش ديدمش &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام هم عشق جوان من ِ شاعر &lt;BR&gt;آمدم تا بگویم خوبم آن قدر که می توانم تا صبح نفس بکشم و بعد ... &lt;BR&gt;اگر مجالی به دست داد داد و اگر نه نیز نه ! &lt;BR&gt;زبان چالشی جدی ست بی آن بخواهی و حتا متوجه باشی از این که سکوت کنی، کرده ای و از این که صحبت کنی هم، انگار قرار نیست در این گفتار چیزی در سر جای خود قرار بگیرد &lt;BR&gt;و درست ماجرا از همین مفهوم شروع شد قرار قرار ! نمی گیرد کودک دلبند دل تا بدانم که چه می شود . شدن دارد از جایی نا معلوم در این متن درز پیدا می کند . &lt;BR&gt;می کند پیدا مرا در این نا مفهوم متناهی هستی که از پس هر تکرار«رار» دیگری ست نه حرف در این متن نیفتاده واقعن از پس هر تکرار «رار» دیگری ست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;BR&gt;این که تو باشی با هر زبانی در سخن و بعد نفهمیده بروی از کنار جمعی که خودت باشی و پریشانی که خودت هستی حتمن ! &lt;BR&gt;ماجرا ساده ست نه فهم کمی اصرار دارد به دشواری نه انگار دارد چیزی و یا وقتی می شود که وقت نیست و از پس هر زمان زمان دیگری می افتد بی محابا در آغوش خسته ما که اصلن توان ِ یادم نیست ادامه را چه در ذهن گذارندم که بر متن نیامد آمد همان که انتظار ما را می کشید مرگ مرگ بگو بکشید کنار بی جنجال هیاهو و هر احتمال دیگری که به ذهنت می رسد ! &lt;BR&gt;عزيزم دوستت دارمت بشنومت هر چند به واسطه پیامی که ...  بگو زبانی که در هیجان آمده از دادن سلام و گرم شده سلام رساندن بی آن که اصرار داشت باشد شاعرانه حرفی زده باشد بیشتر وصف حالی ست !&lt;BR&gt;همین &lt;BR&gt;با دعایی بدرقه ات می کنم و ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نامه‌ي پنجم ، نامه به زني كه دوستش داشتم اما او مي‌خواست فلسفه بخواند&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;همان آشنا قدیمی بی حرف تازه ای بی امید بهاری بی ، بی ، بی، بی و...&lt;BR&gt;در راه که می آمدم آرم دست به سوی پلکم بردم اشک هایم را پاک کردم تا مباد غریبه ای ببیند.&lt;BR&gt;آشنا! از این که من پیرمرد را با صدای بلند صدا می زنی خوشحالم ُ نگران خوشحال که هنوزا صدایی آشنا را می شنوم ُ می شناسم و نگران که مباد این پریشانی شب ها دراز راست باشده من واقعن خواب نباشم ! &lt;BR&gt;بگذار برای همیشه و یا اگر نشد باز هم برای همیشه در بیانی آرزویی بروم!  این یک مونولو گ ست با کسی كه هنوز نمی شناسمش و همیشه صداش می زنم هی تو هی رفیق گاهی هم به اسم کوچکش غریبه يا آشنا صداش  می زنم &lt;BR&gt;از زخمه های تار تا کوچه های زمان کودکی ام چند چند .... نمی دانم نمی دانم چقدر فاصله ات اما همیشه ه&lt;BR&gt;چقدر دارم کم می آورم پیش خدای که نخواست نامش فاش شود . چقدر دارم بغض می کنم پیش خدای که نخواست ببینمش چقدر دلتنگش می شوم هر شب و تو بخوان به نام خدایی که تو را آفرید به سطر بعد نرسیده رسیده می زنی زیر گریه و می پرسی همین در همین اندازه مرا کم ست کفایت نمی کند و چقدر فهمم را ملامت می کنم و بعد هم که خسته می شوم می گویم تو اصلن به طرز غریزی روستایی ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;به جهنم که نمی شود از زمین بروم نفرینی که از پس فهم به بن بست رسیده می شنوم آخر کیست ؟ کجای من است در چشم هایم که .. در قلبم و یا نکند زیر پا لگدش کرده امُ خبر ندارم !&lt;BR&gt;مرا برهان برهان از هرچه خبر می دانیم از ... و بی خبری بزرگترین خبر هستی ست . دارم در این سطر ها با خودم در گیر می شوم دستم بگیر خدای بزرگ دست کوچکم را و نوازش کن از سرما دارد کبود می شود چشم هایی که راه رسیدنت را انتظار می کشید ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;اصلن چه اصراری دارم که آوارکنم یاس های کودکانه ُ تردم را برسر آشنا يی که ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;خوب میدانی که زیبایی سخن نه خواست ُ توان توست که مجال حضور کسی ست که زیبا می نامیمش &lt;BR&gt;... و خدا چقدر بزرگ است چقدر برای عبور از این بغض تو مسیری را سراغ داری که گریه نشود ؟ آری &lt;BR&gt;عزيزم گاه می خندم گاه و برای همیشه عمر گریه می کنم روز هایی که اگر نبودند تو در تردید اعتراف به عجز ِ بی انتهایی خود می ماندی و این درد ناک ترین تردیدی ست که می شناسم &lt;BR&gt;می روم و قول می دهم دیگردلتنگ به سراغت نیایم و نگویم از ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Feb 2009 10:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoomayun&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>hoomayun</dc:creator>
<guid>http://hoomayun.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سروده ی برای این روزهاخونی غزه ، برای زنان پا به ماهش ؛ سروده ی حسن همایون </title>
<link>http://hoomayun.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;این دو شعر در حمایت از مردم جنگ زده ی غزه است و برای باز انتشار احتمالی آن در وبلاگ، سایت یا رسانه های دیگرمستلزم اجازه ی نویسنده ی اثر است از امانت داری شما متشکرم .&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;این  آنی شاعرانه نیست دردی آرزویی زنانه است؛تقدیم به زنان پا به ماه غزه &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;غزه ! می خواهم –&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در آغوشِ امنُ آرامت به خواب بروم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و از پشت دیوارهای محاصره &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خواب کودکانی را ببینم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;که از پی اصابت موشک ها جان دادند ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; این همه در خون خود غلت نخور ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;لحظاتی آرام بمان تا محمود را صدا کنم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;درویش درویش ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کجایی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; زنان غزه  به ترانه های تو بارور می شدند &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بازگرد تا کودکان تازه ی به دنیا بیایند &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از پی این نسل کشی ها &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ردیف ستون های استشهادیون کوتاه تر شده &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;شعرهایت را از سر بخوان &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;با صدایی که بلندتر از دیوارهاست &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;می دانم تو «در وضعیت محاصر»* شاعر شدی &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;باز گرد به اسارتگاهت ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ببین ! شاعران اسرائیلی را &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;باور کرده آند آن دنیا خبری نیست !! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همین جا با جان کندن مانده اند &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تا شعر فتح دروازهای زادگاهت را بسرایند ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آ غزه زن مغموم در ترانه های محمود &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;                                   تبسم بزن &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به روزهای که از سر عادت دیگر خونریزی نداری ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چقدر درد دارد کمرم –&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از زیر شنی تانک ها هر صبح بر می خیزم ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و جنینم سقط شده بر سر دستم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تا غروب منتظر می ماند که به خاکش بسپارم ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;محمود درویش  تو هنرمندی &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به جبهه باید برگردی از نو-  &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;باید این نوار را همراه نیروهای اشغالگر  به عقب برگردانی ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به لحظه آی که هیچ چیز غصب نشده ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و جنگی در نگرفته است &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به پشت مرزهای 1948 &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و یکی یکی شهروندان فلسطینی &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از آیین اسلامُ یهودُ مسیحیت را کنار هم بگذاری ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تمام کودکان فلسطین &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;چهره محمود درویش را دارند !&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;STRONG&gt;* « وضعیت محاصره» منظومه ی بلند از محمو درویش در دفتر «پدر من یوسفم» &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;و اما شعر دوم که زبانی انتقادی دارد همچنان که واقعیت تلخ غزه صریح است این زبان هم بی پرواست&lt;/FONT&gt; ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;بکش جنایتکار ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;از شانه ام کنده نمی شود سرزمینم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;شعری برای غزه که نبضش حتا در سنگ ها جهان می تپد! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خون به مغزم نمی رسد ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;فشارم افتاده   &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اما هنوز نبضم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در سنگ ریزه هاُ قلوه سنگ های جهان  می تپد ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هر چند نفس هام به تنگی  -&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;                             افتاده  !  &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; افتاده نقشه ی زمین دستت &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بکش از شانه ام کنده نمی شود &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;                     سرزمینم          خاکم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; بکش!  &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; تا ساحل مدیترانه ی آوازم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بیرون بریزد از گلویم از حنجره ام &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من غزه ام  هنوز زنده ام نفس می کشم ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بکش نقشه ها ی دیگری بر اب بکش ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تا نای نفس کشیدن دارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; زیر چکمه ها ُ شنی تانک هایتان، ایستاده ام &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ها بکش مرا به خاکم ، &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خونم شکفته حتا از دهان درختان بی بهارتان !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کوریدُ کرید ُ &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مدام برایتان حرف می زنم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سطری رسیده از متن مقدسم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;صم بكم عمى فهم لايعقلون (1)&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خونم به مغز نمی رسد ُ&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دستانم در محاصره  است &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خونم به مغزم نمی رسدُ &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دستانم در محاصر است ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;با من بگو دوباره جهان از کدام طرف افتاده است &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از بام خانه ی سران عرب &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تا بام خانه جورج گاو چران !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;با چراغ سبزشان قدم به قدم پیش آمده اید !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کور خوانده اید ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;غزه شبیه سران عرب &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به خواب نمی رودُ &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بیدار می ماند &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تا خواب را از چشمان تان بگیرد! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اسرائیل ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نقشه ی کوچکی هستی در سر غرب &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ایمان  کودکان غزه ،&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; جوانان جنوب لبنان،تهران،هویزه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;مردان بغداد،کابل،ریاض،قاهره&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خواب خوشت را آشفته می کند! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چنان که پروردگارم گفت:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;« و مکرو مکرالله والله خیر الماکرین »(2) &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بکش ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; محکم تر بکش! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ریسمانی پوسیده ی هستی ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هر بار که نقشه ی سرزمینم را &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در حافظه ی خاک خورده ت مرور می کنی &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به نفس های آخرت نزدیکتر می شوی &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بکش ! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همراه نفس های آخرت &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سیفون را  که بوی کثافتت جهان را پر کرده !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;--------- &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; آیه 17 سوره بقره  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;آیه 54 سوره ی آل عمران &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 17:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoomayun&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>hoomayun</dc:creator>
<guid>http://hoomayun.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نسلی که به آنارشیستِ متن، بیمار گونه ایمان دارد ! ؛ نوشته حسن همایون </title>
<link>http://hoomayun.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; گزارشی به بیست و شش سالگی ام &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نسلی که به آنارشیست متن، بیمار گونه ایمان دارد ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; «چیزی به ذات» ناخوشایند نیست ! ناخوشایندی صفتی است که بر حالت یا وضعیتی اطلاق می شود. این نوع مواجه با وضعیت های موجود نیز واکنشی است به وضعیت ها ی موجود که از پس تبیین چیستی واقعیت بر نمی آیند ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بسامد این نوع مواجه با ساحت هستی و اجتماع در بین نسلی از شاعران که در سال های پس از استقرار نظام اسلامی در ایرن به دنیا آمداند بسیار بالاست به دلیل روشن توجه و استقبال هم نسلانم(متولدین نیمه ی دوم دهه ی پنجاه تا نیمه ی اول دهه ی 60) به «امر نوشتن» است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; این خود بیانگر نوعی انفعال روانی هم نسلانم است که برای عبور یا فهم واقعیت به متن روی آورده اند . به امر نوشتن چنگ اندخته اند ریسمانی که بارها در فرایند اجتماعی شدن فرد و گسترده شدن دایره ی مسئولیت های فردی به پوسیده بودنش اعتراف کرده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; من به همراه هم نسلام در بازه زمانی که انقلاب و پس از آن جنگ روی می دهد در سال جنینی یا نوزادی و یا کودکی هستیم و شخصیتی که شکل می گیرد این جا می تواند به واسطه ی این دو حادثه ی  پر اضطراب به نوعی تیپ سازی نسلی شباهت پیدا کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  به آنچه که در سال های شکل گیری شخصیت نسل ما رقم خورده نگاه کن ! «انقلاب»و «جنگ» این هر دو اتفاق اجتماعی با سلب شدن امنیت روانی شهروندان و به ویژه نسل مادران ما همراه است یا از تبعات ناگزیر آن است . به عبارتی ما از در رحمی زیسته ایم که یکسره اضطراب بوده  است از شیری نوشیده ام که یکسره عدم امنیت روانی مادر را تهدید می کرده است و در هوای رشد پیدا کرده ایم که بوی باروت و خون می آمده و همین زمینه های رشد اضطرابی مزمن را در فرد ایجاد کرده و حتا تسهیل کرده است که از آن اجتنابی نبوده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از سویی با موج انفجار جمعیتی آن سال ها (یعنی آغازین سال های دهه ی 60) ما در فرایند اجتماعی شدن و تحقق حداقل های انسانی در مارتونی جانکاه و کشنده جای آموختن رقابت لگد کردن هم را در مناسبات اجتماعی آموخته ایم تا گلیم پاره مان را از آب بیرون بکشیم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; در این شرایط روانی- جمعیتی است که همه  چیز در دست های هم سالان ما استحاله می شود و ادبیات به عنوان ستونی برای استمرار حیات فرهنگی یک جامعه و کارکردهای مثبتش به عنوان نشانه ی روانی نسلی بیمار برون داده های عصبی- هسیتریکی دارد که به نظر درمان ناپذیر است . و به جای کارکردهای مثبت به سمت «کج کارکردهای» وحشت ناکی به حرکتش ادامه می دهد . تا به فروپاشی اجتماعی در حال رخ دادن بپیوندد و خود را از نشانه های جدی این امر بداند . با نگاهی به جریان های جدی شعر امروز می بینیم که زیر زمینی بودن، اعتراضی رفتار کردن در برابر خرده هنجارها، خرد نظام  های اجتماعی و ارزش های ارائه شده با قرائت رسمی به عنوان مولفه های زیبا شناختی  شعر یاد می شود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; شعر در وضعیت از تولید به مصرف متاثر از دیگر پدید های اجتماعی به نوعی رفتار علیه خودش تن در داده و با تولید انبوه سعی در تبیین چگونگی حیاتش در جامعه و عرصه ی فرهنگ دارد . که این میانه  جشنوارهای دولتی و حتا غیر دولتی بر این نوع مواجه با شعر تاکید دارند و از آن حمایت می کنند . نوعی از حیات که شعر تصریح دارد من هستم اما نیست ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; امروز به دلیل افزایش وسائل ارتباط میان فردی و جمعی در جامعه ی خودشیفته ی ایرانی همه در پی رسانه ای کردن «زیست تجربی» خویش در قالب نثر ادبی،خاطره نویسی، عکس،شعر ، داستان و گونه های دیگر هنر هستند که از رهگذر این رفتار آن چه اتفاق می افتد هیچ است ! و این می تواند مدخل جدی برای بررسی جامعه شناختی نسلی باشد که این گونه در عرصه های هنر، فرهنگ و حتا اقتصاد ُ سیاست اتفاق می افتد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; نسلی که در یک اشتبه فاحش هنجاری به «آنارشیست متن» ایمان دارد و در پی تحقق و اثبات خویش در برابر پدر سال ها دارد توش توان خلاق سال های جوانی را به هرز می دهد تا بگذرد تا بگذراند به این اعتبار که دیگر راهی نمانده است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 11:31:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoomayun&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>hoomayun</dc:creator>
<guid>http://hoomayun.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) رسانه‌ي كه مي‌ـواند در قدُ قامت منطقه و جهان ظاهر شود</title>
<link>http://hoomayun.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این دو شعر در حمایت از مردم جنگ زده ی غزه است و برای باز انتشار احتمالی آن در وبلاگ، سایت یا رسانه های دیگرمستلزم اجازه ی نویسنده ی اثر است از امانت داری شما متشکرم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;B&gt;این  آنی شاعرانه نیست دردی آرزویی زنانه است؛تقدیم به زنان پا به ماه غزه &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;B&gt;غزه ! می خواهم –&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;در آغوشِ امنُ آرامت به خواب بروم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;و از پشت دیوارهای محاصره &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خواب کودکانی را ببینم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;که از پی اصابت موشک ها جان دادند ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; این همه در خون خود غلت نخور ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;لحظاتی آرام بمان تا محمود را صدا کنم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;درویش درویش ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کجایی؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; زنان غزه  به ترانه های تو بارور می شدند &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بازگرد تا کودکان تازه ی به دنیا بیایند &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;از پی این نسل کشی ها &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ردیف ستون های استشهادیون کوتاه تر شده &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;شعرهایت را از سر بخوان &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;با صدایی که بلندتر از دیوارهاست &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;می دانم تو «در وضعیت محاصر»* شاعر شدی &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;باز گرد به اسارتگاهت ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ببین ! شاعران اسرائیلی را &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;باور کرده آند آن دنیا خبری نیست !! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;همین جا با جان کندن مانده اند &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تا شعر فتح دروازهای زادگاهت را بسرایند ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;آ غزه زن مغموم در ترانه های محمود &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                                   تبسم بزن &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;به روزهای که از سر عادت دیگر خونریزی نداری ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;چقدر درد دارد کمرم –&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;از زیر شنی تانک ها هر صبح بر می خیزم ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;و جنینم سقط شده بر سر دستم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تا غروب منتظر می ماند که به خاکش بسپارم ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;محمود درویش  تو هنرمندی &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;به جبهه باید برگردی از نو-  &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;باید این نوار را همراه نیروهای اشغالگر  به عقب برگردانی ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;به لحظه آی که هیچ چیز غصب نشده ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;و جنگی در نگرفته است &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;به پشت مرزهای 1948 &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;و یکی یکی شهروندان فلسطینی &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;از آیین اسلامُ یهودُ مسیحیت را کنار هم بگذاری ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تمام کودکان فلسطین &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;چهره محمود درویش را دارند !&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;B&gt;* « وضعیت محاصره» منظومه ی بلند از محمو درویش در دفتر «پدر من یوسفم» &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اما شعر دوم که زبانی انتقادی دارد همچنان که واقعیت تلخ غزه صریح است این زبان هم بی پرواست ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بکش جنایتکار ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;از شانه ام کنده نمی شود سرزمینم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;شعری برای غزه که نبضش حتا در سنگ ها جهان می تپد! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خون به مغزم نمی رسد ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;فشارم افتاده   &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اما هنوز نبضم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;در سنگ ریزه هاُ قلوه سنگ های جهان  می تپد ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;هر چند نفس هام به تنگی  -&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                             افتاده  !  &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; افتاده نقشه ی زمین دستت &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بکش از شانه ام کنده نمی شود &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                     سرزمینم          خاکم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; بکش!  &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; تا ساحل مدیترانه ی آوازم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بیرون بریزد از گلویم از حنجره ام &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;من غزه ام  هنوز زنده ام نفس می کشم ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بکش نقشه ها ی دیگری بر اب بکش ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تا نای نفس کشیدن دارم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; زیر چکمه ها ُ شنی تانک هایتان، ایستاده ام &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ها بکش مرا به خاکم ، &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خونم شکفته حتا از دهان درختان بی بهارتان !&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کوریدُ کرید ُ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مدام برایتان حرف می زنم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سطری رسیده از متن مقدسم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;صم بكم عمى فهم لايعقلون (1)&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خونم به مغز نمی رسد ُ&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دستانم در محاصره  است &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خونم به مغزم نمی رسدُ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دستانم در محاصر است ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;با من بگو دوباره جهان از کدام طرف افتاده است &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;از بام خانه ی سران عرب &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;تا بام خانه جورج گاو چران&lt;/B&gt;&lt;B&gt; !&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;با چراغ سبزشان قدم به قدم پیش&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آمده اید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;کور خوانده اید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;غزه شبیه سران عرب&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;به خواب نمی رودُ&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;بیدار می ماند&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;تا خواب را از چشمان تان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بگیرد&lt;/B&gt;&lt;B&gt;! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;اسرائیل&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;نقشه ی کوچکی هستی در سر غرب&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;ایمان  کودکان غزه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;،&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;جوانان جنوب&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;لبنان،تهران،هویزه&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;مردان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بغداد،کابل،ریاض،قاهره&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;خواب خوشت را آشفته می کند&lt;/B&gt;&lt;B&gt;! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;چنان که پروردگارم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گفت&lt;/B&gt;&lt;B&gt;:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;« &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و مکرو مکرالله والله خیر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;الماکرین »(2&lt;/B&gt;&lt;B&gt;) &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;بکش&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;محکم تر بکش&lt;/B&gt;&lt;B&gt;! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;ریسمانی پوسیده ی هستی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;هر بار که نقشه ی سرزمینم را&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;در حافظه ی خاک خورده ت مرور&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;می کنی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;به نفس های آخرت نزدیکتر می&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شوی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;*&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;بکش&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;همراه نفس های آخرت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;سیفون را  که بوی کثافتت جهان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;را پر کرده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; !&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------- &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آیه 17 سوره بقره  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیه 54 سوره ی آل عمران&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://etemademeli.com/1387/10/12/EtemaadMelli/827/Page/9/EtemaadMelli_827_9.pdf&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Jan 2009 15:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoomayun&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>hoomayun</dc:creator>
<guid>http://hoomayun.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت وگو با شاعر تا آخر دنیا برایت می نویسم</title>
<link>http://hoomayun.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;به بهانه انتشار مجموعه شعر &lt;تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم&gt;‌؛ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;گفت‌و‌گو با عليرضا بهرامي :&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;اداي كسي را درنمي‌آورم - &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;حسن همايون&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;كلا‌فه‌ام! اما انگار آدم در كلا‌فگي و سردرگمي بهتر شعر مي‌گويد، بهتر حرف مي‌زند. حرف حسين منزوي، شايد توجيه بوده، ولي به هر حال شايد اگر زندگي‌اش پريشان نبود، شاعر خوبي نمي‌شد.&gt; با اين حرف‌هاي عليرضا بهرامي شاعر مجموعه‌&lt;تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم&gt; وارد گفت‌وگو مي‌شوم تا از آمدها و نيامدها در نخستين دفترش بگويد؛ اينكه خودسانسوري و سانسور تا چند اندازه در تبيين واقعيت دلخواه شاعر نقش داشته است. ‌ ابتدا سهم سروده‌هايي نيامده در دفتر &lt;تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم&gt; را ادا كنيم. چرا راستي آن شعرها نيامد؟ &lt;A href=&quot;http://etemademeli.com/1387/10/12/EtemaadMelli/827/Page/9/&quot; target=_blank&gt;ادامه ی مطلب در اعتماد ملی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Jan 2009 15:19:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoomayun&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>hoomayun</dc:creator>
<guid>http://hoomayun.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا شاعر بدون دفتر؛</title>
<link>http://hoomayun.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>چرا شاعران بدون دفتر؛در گفت‌وگو با    عنايت سميعي  ؛  گفت‌وگو از حسن همايون 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;از هر كجاي اين اشاره شروع كني فرقي نمي‌كند وقتي كه اين‌ سال‌ها هيچ چيز شعر سر‌جاي خودش نيست. حالا گيرم كه جمعي از شاعران جوان هم دفتر ندارند.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به گفته‌ عنايت سميعي شاعر و منتقد ادبي، خوب نداشته باشند. حالا هرچند هم برخي مسوولان بر حمايت از دفتر اولي‌ها اشاره كنند وقتي به قول جناب سميعي دولت خيرات نمي‌كند و كسي را زير چتر حمايتي‌اش قرار مي‌دهد كه اهداف آنها را دنبال كند. بگذريم... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عنايت سميعي به نسبت ديگر منتقدان و شاعران هم نسل‌اش با جوان‌ترها رفيق‌تر است، برخلاف بسياري از هم نسلانش بر دفتر شعر چند شاعر جوان مقدمه نوشته است. اين داور شعر كارنامه غير از اين در مقام دفاع از جوان‌‌تر‌ها صريح‌تر از ديگران است. آن‌چه در زير مي‌آيد گفت‌وگو ي ما با عنايت سميعي است كه البته اين بار در مقام دفاع از شاعران جوان بر نيامده و داشتن يا نداشتن دفتر را اعتباري براي كسي نمي‌داند او در ادامه‌ گفت‌وگو هم با همين صراحت حرف مي‌زند، بخوانيد.&lt;BR&gt;جناب سميعي چرا شاعر بدون دفتر؟   &lt;A href=&quot;http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=137484&quot; target=_blank&gt;ادامه‌ي...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Dec 2008 09:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoomayun&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>hoomayun</dc:creator>
<guid>http://hoomayun.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اداي دين به تبسم شاعري كه دوستش دارم ؛به محمدرضا شفيعي‌كدكني </title>
<link>http://hoomayun.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;اداي دين به تبسم شاعري كه دوستش دارم ؛به محمدرضا شفيعي‌كدكني&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوشتن از محمدرضا شفيعي كدكني،جسارت نمي‌خواهد تواضع‌اش اين را به تو يادآور مي‌شود تنها تنها صداقت مي‌خواهد . محمدرضا شفيعي كدكني تبسمي به غايت پرحضور است در دل لحظه‌اي كه مجال داد تا از او تنها تنها خاطره‌اي داشته باشم . (خاطري كه برايم دلپذير است؛مجالي قلمي‌ش مي‌كنم)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چيزي نيست كه پنهانش كنم مادامي كه محمدرضا شفيعي كدكني در مسير عبورم در شعر معاصر وطنم هست ترجيح مي‌دهم پاي حرف ها،شعرهاو نقد نظرش در حوزه‌ي شعر بنشينم تا همان‌هايي كه نمي‌خواهم نامشان به متنم بيايد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استاد محمدرضا شفيعي كدكني برايت عمري ديگر از خدا مي‌خواهم وبه نشانه‌ي ارادت دستت را مي‌بوسم شاگرد ناديده‌ي تو حسن همايون . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و شعر كوچ بنفشه‌هايش كه حالا با اجراي فرهاد به خاطره‌ي جمعي قومي/ملتي در آمده كه يكسره دردي را خاطر مي‌آورد كه هنوزم هنوز جاري است !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;B&gt;کوچ بنفشه ها&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«کوچ بنفشه های مهاجر زيباست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در نيمروز روشن اسفند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی بنفشه ها را از سايه های سرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اطلس شميم بهاران&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با خاک و ريشه _ ميهن سيارشان _ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در جعبه های کوچک چوبی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در گوشه خيابان، می آورند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوی هزار زمزمه در من&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می جوشد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای کاش ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای کاش آدمی وطنش را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مثل بنفشه ها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;( در جعبه های خاک )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يک روز می توانست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همراه خويشتن ببرد، هر کجا که خواست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در روشنای باران&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در آفتاب پاک&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اما فرهاد اين‌گونه آن را اجرا كرد &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;در روزهای آخر اسفند، در نيمروز روشن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي بنفشه‌ها را با برگ و ريشه و پيوند و خاك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در جعبه‌های‌ كوچك چوبين جای می‌دهند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوی‌ هزار زمزمه درد وانتظار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در سينه می‌خروشد و بر گونه‌ها روان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای‌ كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Nov 2008 15:23:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoomayun&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>hoomayun</dc:creator>
<guid>http://hoomayun.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
